دنیای سوفی

اگر ندانیم که میمیریم طعم زنده بودن را نمیتوانیم بچشیم و این است زندگی کردن بدون دریافت شگفتی شگرف زندگی! در این حالت تصور مرگ نیز ناممکن است. روزی که پزشک به مادربزرگش خبر داد که بیماری اش لاعلاج است چیزی بدین مضمون بر زبان آورد که: تا این لحظه نفهمیده بودم. زندگی چه زیباست! ناراحت کننده نیست که آدم باید بیمار شود تا بفهمد زنده بودن چه نعمتی است؟

بشر با مقداری سؤالاتی دشوار رو‌برو‌ست که برای آنها جواب قانع‌ کننده‌ای ندارد .خب، دو کار می‌توان کرد: یا می ‌توانیم خودمان و بقیه جهان را گول بزنیم و وانمود کنیم که آن‌ چه را باید بدانیم می دانیم، یا می توان تا ابد چشم بر مسائل مهم بست و از پیشرفت باز‌ ایستاد. بشریت از این بابت به دو دسته تقسیم شده‌ است .مردم به طور کلی یا صد‌ در‌ صد مطمئن‌ اند یا صد ‌در‌صد بی‌تفاوت… مثل آن است که یک دست ورق بازی را دو قسمت کنی. خال‌های سیاه را یک‌ سو و خال‌های قرمز را سوی دیگری روی هم گذاری .ولی ناگهان در این میان فردی سر‌ بر‌‌‌‌‌ می‌آورد که نه خشت و نه دل است نه خاج و پیک .سقراط در آتن همین ژوکر بود .نه مطمئن بود نه بی تفاوت. تنها میدانست که هیچ نمی ‌داند و این آزارش می‌داد.  پس همین موجب شد تا فیلسوف شود!

هزارپا رقاص حرفهای بود و همه حیوانات جنگل از رقص او لذت می بردند غیر از لاک پشت که دوست نداشت یا حسودیاش می‌شد. لاک پشت نامهای به هزارپا نوشت که من از علاقمندان تو هستم و از مشا سؤالی دارم. شما موقع رقص اول پای راست شماره ۴۳ را برمی دارید بعد پای چپ ۷۳ را یا اینکه اول چپ ۱۲۳ را شروع می کنید و راست ۸۴۳ را بعد از آن میآورید… هزارپا نامه را خواند و به فکر فرو رفت که واقعاً موقع رقص چه می کند؟… می دانی آخر سر چه شد؟ هزارپا دیگر هیچ وقت نرقصید!…تخیل که به بند تعقل درآمد نتیجه همین است.

نویسنده: یوستین گوردر

دنیای سوفی

  • لیلا تراب نژاد
  • ۰۷/۱۲/۱۳۹۸
  • 125 بازدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
مقایسه