مرگ پایان کبوتر نیست

سال‌ها پیش کودکی با قطعه ذغالی توی کوچه روی دیوار خانه‌شان نوشت: اگر می‌خواهی مرا بشناسی سر این خط را بگیر و بیا. او خط را پیچاند و پیچاند و رفت روی دیوار کناری و بعد روی دیوار همسایه رفت تا انتهای کوچه و خط را ادامه داد تا کوچه‌های بعدی. تا اینکه ناگهان متوجه شد در یک محله غریبه گم شده است. شروع کرد به گریه و زاری. چون گم شده بود. البته طبیعی بود که سر آن خط را دوباره بگیرد و برگردد سر جای اول. ولی از آن‌جا که خط‌ها را در هم پیچانده بود دیگر نمی‌توانست این کار را انجام دهد. حالا ببینیم قضیه چه بوده است؟ اصلاً کسی قرار نبود این بچه را بشناسد که سر آن خط را بگیرد و آن را دنبال کند تا بداند این بچه کیست؟

پرویز کلانتری از زبان خودش

سال ها پیش کودکی با قطعه ذغالی توی کوچه روی دیوار خانه شان نوشت: اگر می خواهی مرا بشناسی سر این خط را بگیر و بیا. او خط را پیچاند و پیچاند و رفت روی دیوار کناری و بعد روی دیوار همسایه رفت تا انتهای کوچه و خط را ادامه داد تا کوچه های بعدی. تا اینکه ناگهان متوجه شد در یک محله غریبه گم شده است. شروع کرد به گریه و زاری. چون گم شده بود. البته طبیعی بود که سر آن خط را دوباره بگیرد و برگردد سر جای اول. ولی از آن جا که خط ها را در هم پیچانده بود دیگر نمی توانست این کار را انجام دهد.

حالا ببینیم قضیه چه بوده است؟ اصلاً کسی قرار نبود این بچه را بشناسد که سر آن خط را بگیرد و آن را دنبال کند تا بداند این بچه کیست؟ در واقع معنای روانشناختی این کار چنین است که این بچه می خواست خودش خودش را بشناسد و در وادی خودشناسی بود که رفت و گم شد. و حالا سال ها گذشته است و من هم چنان او را می بینم که در حال خط کشیدن است تا خودش را پیدا کند.

در صبح روز شنبه نخستین روز هفته و نخستین روز نوروز سال ۱۳۱۰ هنگام طلوع آفتاب و در لحظه تحویل سال کودکی به دنیا آمد. همین که چشم گشود و سفره هفت سین را دید گفت: نوروزتان مبارک. از این رو نام پرویز بر او نهادند. در دو سالگی پیراهن سفید بلندی به تن داشت و از مادرش می خواست دکمه های رنگین گوناگون بر آن پیراهن بدوزد. کودکی با پیراهن عجیب و غریب، که سر تا پا پوشیده از دکمه های رنگی بود، در دو سالگی عشق خود را به رنگ ها نشان داد و در سه سالگی با خط خطی کردن در و دیوار همسایه ها به جکسن پولاک نشان داد که چگونه باید نقاشی انتزاعی ساخت البته جکسن پولاک هیچ گاه از همسایه ها کتک نخورد. امروز هم، در میان انبوه خاطرات پراکنده، هنوز او را می بینم که در هفت هشت سالگی با قطعه ذغالی روی دیوار می نویسد: اگر می خواهی مرا بشناسی سر این خط را بگیر و بیا.

مرگ پایان کبوتر نیست

  • jigar-tala
  • ۱۴/۰۱/۱۳۹۹
  • 48 بازدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
مقایسه