مزرعه‌ی کوزه‌گر کاوشگری‌های کمیسر مونتالبانو

وقتی کاتارلّا استغاثه‌هایش را به درگاه بازرس تکرار می‌کرد، حتماً خبر شومی در راه بود. «چی شده؟» «وای! وای، رئیس! همین الان فرماندار زنگ زد. انقدر عصبانی بود که مثل بوفالو دود از سوراخ‌های دماغش می‌زد بیرون!» «صبر کن ببینم، کات! کی به تو گفته وقتی بوفالوها عصبانی می‌شن، دود از دماغ‌شون می‌زنه بیرون؟!» «همه می‌دونن، رئیس! خودم هم تو فیلم‌ها و کارتون‌ها دیده‌ام!» «خیلی خب، خیلی خب! چی می‌خواست؟» «گفت باید برید دفترش، دفتر فرماندار، فوری همین حالا رئیس. اگر بدونید چه‌قدر عصبانی بود!» در راه مونته‌لوسا مدام در این فکر بود چرا بونتّی ـ آلدریگی از دستش عصبانی است.

این اواخر اوضاع به‌قدری آرام بود که اداره‌ی پلیس شبیه شهر ارواح شده بود؛ فقط چند مورد دزدی مسلحانه، چند مورد آدم‌ربایی، چند تا تیراندازی و چند تا هم سرقت ماشین و دله‌دزدی از دخل مغازه‌ها. تنها اتفاق قابل‌توجه اخیر پیدا شدن جسد توی کیسه بود و برای عصبانی بودن در آن خصوص هم هنوز خیلی زود بود. همین بازرس را بیش‌تر کنجکاو کرده بود تا نگران. اولین شخصی که در راهروی اداره‌ی فرمانداری به او برخورد دکتر لاتِس بود، رئیس هیئت اجرایی فرمانداری؛ شخصی مقدس‌مآب و شکم‌سیر که به «شیر و عسل» هم معروف بود.

به محض دیدن بازرس دست‌هایش را باز کرد، درست مثل زمانی که پاپ از پنجره آغوشش را برای توده‌ی‌ مردم که در میدان جمع می‌شوند باز می‌کند. «بازرس بسیار عزیزم!» دوید سمت مونتالبانو، دستش را گرفت و با شور و اشتیاق فشرد. اما بی‌درنگ رهایش کرد و با لحنی توطئه‌آمیز پرسید: «از همسرتون چه خبر؟» مونتالبانو نمی‌دانست این ایده از کجا به ذهن لاتس خطور کرده که او صاحب همسر و چند فرزند است، اما می‌دانست مخالفت با او فایده‌ای ندارد. ترسی ناگهانی برش داشت. یادش نمی‌آمد آخرین بار به این سؤالش چه جوابی داده بود. خوشبختانه تا این حد یادش می‌آمد که گفته بود زنش با یک مهاجر غیرقانونی فرار کرده است. مراکشی؟ تونسی؟ نمی‌توانست جزئیات را به یاد بیاورد. لبخندی مصنوعی از رضایت به صورتش چسباند. «آه، خبرهای خوبی دارم، دکتر لاتس. همسرم بالاخره برگشت سر زندگی زناشویی‌اش!» «چه‌قدر عالی، از این بهتر نمی‌شه! پس به لطف مریم مقدس چراغ خونه‌تون دوباره روشن شده!» «بله، چه جورم! اون‌قدر که داریم با صرفه‌جویی تو هزینه‌های گرمایش یه پس‌انداز کوچولو هم برای خودمون ترتیب می‌دیم.» لاتس نگاه سرگشته‌ای به او انداخت. متوجه منظورش نشده بود. «به فرماندار اطلاع می‌دم شما این‌جایید.» چند لحظه ناپدید شد و بعد دوباره سر و کله‌اش پیدا شد. «فرماندار منتظرتونن.» ته‌مانده‌ی حیرت چند لحظه پیش هنوز بر چهره‌اش مانده بود. بونتّی ـ آلدریگی نه سر از روی برگه‌هایش بلند کرد و نه تعارفش کرد بنشیند. بعد از مدتی که به نظر بی‌انتها می‌رسید بالاخره سرش را آورد بالا، به پشتی صندلی‌اش تکیه داد و مدتی بی‌هیچ کلامی به بازرس خیره شد. مونتالبانو تظاهر به نگرانی ‌کرد و پرسید: «از دفعه‌ی آخری که هم‌دیگر رو دیدیم خیلی عوض شده‌ام؟!»

نویسنده : آندرآ کامیلری

مترجم : بنفشه شریفی‌خو

  • کلیک بوک
  • ۱۶/۱۲/۱۳۹۸
  • 34 بازدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
مقایسه